بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مارمو لک
آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
کاکتوس
وبلاگ تخصصی دانشجویان عمران دانشگاه بیرجند
امپراطوری صدرا اتفاقیان
حرف دل
سیاره فیلم
وبلاگ دانشکده ادبیات دانشگاه رازی
خونه آبجی کوچول
گاهی پوچ گاهی نارنجی
نگاه بی گناه عشق
صالح حزینی
يک دختر دامپزشک
مجله الکترونیکی سینمایی شهر فیلم
پارازیت
اخباری از دانشگاه آزاد قزوین
زبرگ
شهر دوستان
وبلاگ دانشجویان فیزیک ۸۴ دانشگاه رازی
اقتصاد دانشکده ادبیات دانشگاه رازی
وبلاگ تخصصی مهندسی عمران
سیتا
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
عاشق کوچولو
دانشجو عمران جهاد دانشگاهی
نارسيس ، دختر مهربون
دامداران ۸۲
شمس پرنده
عشق آسمونی
تی ۲۲
دروغ خاکستری
حرفهای روزانه لپه
چرت نوشته ها
یلدای تنها
خاطرات یک مرده
لطفا گوسفند نباشید !!!
سرزمین دختران مشرقی
آمار وبلاگ
دیگه این وبلاگ رو تعطیل کردم. ولی دلتون رو خوش نکنید چون یه وبلاگ جدید زدم :
خداحافظ پرشین بلاگ 

دشت و صحرا به چه کار می آیند وقتی که گلی نمی روید، وقتی که سواری نمی تازد
ناودان ها به کدام توجیه ساخته می شوند وقتی که قرار نیست بارانی ببارد
زنده بودن چه سودی دارد وقتی که زندگی نمی کنی
آه که روزهای بچگی چه آسان از دست رفتند
روزمرگی همچون گردابی هولناک زندگی ام را در کام خود فرو برده،
حتی به افکار و حرفهایم سرایت کرده،
چه حقیقت تلخی
چه مصیبتی
مرگ نعمتی دست نیافتنی است وقتی که جرأت اعتراض نداری
وقتی که حتی نمی توانی شعر و غزل را دشنه کنی و بر دشمن بتازی
خبری از هوای خوب نیست
همه با هم غریبه شده ایم
چقدر نسبت به هم بی تفاوتیم
دنیای ما، تبدیل به من شده است
سقوط ما در خودمان است
ای کاش به روشنی درک می کردیم که همه رفتنی هستیم
دیگر کسی باقی نمانده که به حرف هایم گوش فرا دهد
پس عجیب نیست که کسی حرفهایم را نمی فهمد
مرده، زنده، خواب و بیدار
دیگر تنهایی انسان ها مصیبت نیست
خالی بودن قلب ها حقیقت است
دیگر کسی دلش برای خودش هم نمی سوزد
دست ها همه بی صدا هستند
با سرعت قابل تحسینی به شب می رسیم
اما دیگر تقصیر از قصه ها و دشمن ها نیست
تقصیر از ماست
ماییم که سقوط می کنیم
قصه تمام صداها با حرف سکوت پایان یافته
دیگر سپیده ای در کار نیست ...
براساس " سقوط" داریوش اقبالی - شهریار قنبری
***
به دلیل استقبال بی سابقه از وبلاگ و همچنین مشکلات شخصی، تا اطلاع ثانوی تعطیل !
*
پی نوشت : سلام. خیلی دلم برای همه تنگ شده. فعلا یه خورده منتظر می مونم ببینم پرشین بلاگ پسوندشو پس می گیره یا نه. اگه نشد یا کلا قید وبلاگو میزنم یا میام بلاگفا

( نوشته فرانتس کافکا - ترجمه صادق هدایت )
جلو قانون پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک مرد دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود. ولی پاسبان گفت که عجالتا نمی تواند بگذارد که او داخل شود. آن مرد به فکر فرو رفت و پرسید آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: « ممکن است اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: « اگر با وجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده، سعی کن که بگذری. اما به خاطر داشته باش که من توانا هستم. و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.» مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و بطور همیشه در دسترس باشد. اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده ی پشمی با دماغ نک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه ی دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آنجا روزها و سالها نشست. اقدامات زیادی برای این که او را در داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواستهایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسشهای مختصری می نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سئوالاتی کرد ولی این سئوالات از روی بی اعتنایی و بطرز پرسشهای اعیان درجه اول از زیر دستان خودشان بود و بالاخره تکرار می کرد که هنوز نمی تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود به همه ی وسایل به هر قیمتی که بود متشبث شد برای اینکه پاسبان را از راه به در ببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد ولی می افزود: « من فقط می پذیرم برای اینکه مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده ای.» سالهای متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می کرد. پاسبانهای دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به نظر او یگانه مانع می آمد. سالهای اول به صدای بلند و بی پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد اکتفا می کرد که بین دندانهایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سالها بود که پاسبان را مطالعه می کرد تا کیکهای لباس پشمی او را هم می شناخت، از کیکها تقاضا می کرد که کمکش بکنند و کج خلقی پاسبان را تغییر بدهند، بالاخره چشمش ضعیف شد بطوری که در حقیقت نمی دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشمهایش او را فریب می دهند. ولی حالا در تاریکی شعله ی باشکوهی را تشخیص می داد که همیشه از درِ قانون زبانه می کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایشهای اینهمه سالها که در سرش جمع شده بود به یک پرسش منتهی می شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد زیرا با تن خشکیده اش دیگر نمی توانست از جا بلند شود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملا به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. و او از پاسبان پرسید: « اگر هر کسی خواهان قانون است، چطور در طی اینهمه سالها کس دیگری به جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبانِ در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پرده صماخ بی حس او را بهتر متاثر کند در گوش او نعره کشید: « از اینجا هیچ کس به جز تو نمی توانست داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می روم و در را می بندم.»

سلام. سرم شلوغه ولی چون اصرار دارین یه چند تا مطلب جدید می نویسم. البته مشکل اصلیم شلوغ بودن سر نیست، بلکه به این نکته پی بردم که اون روزی که خدا داشت شانس پخش می کرد، من تو صف پرداخت فیش موبایلم بودم. ( معمولا وقتی کسی این اصطلاح رو می خواد به کار ببره به جای فیش موبایل، یه ویژگی مثبت بارز فیزیکی یا شخصیتی خودشو می گه. ولی چون من ویژگی مثبت بارزی ندارم، همون تو صف موبایل باشم بهتره) این مسئله رو خیلی وقت پیش فهمیده بودما، ولی دیگه الان به عینه برام ثابت شد. دلیلشم نمراتیه که این ترم گرفتم. این ترم خیر سرم نهنگ گرفتن رو کنار گذاشتم و یه کمی درس خوندم. ( نهنگ گرفتن کنایه از تنبلی کردنه) ولی نتیجه زحمتام به باد رفت. البته خیلی باد سختی نبود که بخواد باعث بشه یه واحدی رو بیفتم یا مشروط بشم، ولی نمره هام از چیزی که انتظار داشتم کمتر شدن. آخه چرا باید استاد درس دینامیک که ترم قبل 6 تا بیست داشته، اینقدر سخت امتحان بگیره که ماکزیمم نمره کلاس 12.5 بشه؟ یا درس سیالات که امتحانش از 100 نمره اس و استادش از وقتی قابیل هابیل رو کشت، نمره 30 رو ده می ده و بقیه رو تصاعدی زیاد می کنه، این ترم بگه نمره 45 معادل ده می شه؟ یا یه استاد دیگه که به قول خودش از همه مهندسین عمران ایران بهتر نمره می ده، اینقدر سخت امتحان بگیره که شاگرد اول مکانیک های 83 که این درس رو با ما گرفته بود، نمره اش 7 بشه؟ تاریخ اسلام رو یادم رفت بگم! ای خداااااااا! آخه چرا وقتی داشتی شانس تقسیم می کردی منو خبر نکردی؟! خب دیگه چون همه حالتون گرفته شد چند تا سوتی هم می نویسم:
امتحان تاریخ اسلام ساعت 11 شروع می شد. هیچ کس هم درس نخونده بود. با هر تقلب و بدبختی و دوز و کلکی که سوار کردیم پاسوندیمش رفت. سر جلسه هم مسئول آموزش هر 30 ثانیه یه بار اسم یه دانشجویی رو می خوند که غایب بود. منم برای اینکه یارو رو ساکت کنم گفتم این دانشجوه حذف ترم کرده! - مطمئنی؟ می شناسیش تو؟ - آره همکلاسمه. - می خوای یه تماس باهاش بگیر ازش بپرس چرا نیومده. - نه ولش کن. خودم می دونم که حذف ترم کرده! بعد از امتحان یه ساعتی بیرون دانشکده نشستیم و چرت و پرت گفتیم. چند دقیقه ای مونده بود به ساعت یک بعد از ظهر که دیدیم یه پسری کتاب تاریخ اسلام در دست اومد به طرف ما و پرسید: امتحان کجا برگزار می شه؟ - کدوم امتحان؟ - تاریخ اسلام دیگه! سرمو بلند کردم که ببینم جریان چیه، یهو دیدم این پسره همونیه که من گفتم حذف ترم کرده.
*
جهانگیر ( اسم نیست، لقبه) میره امتحان انقلاب اسلامی و ریشه ها رو بده. یکی از سئوالا درباره ملی شدن صنعت نفته. جهانگیر می نویسه: با از خود گذشتگی و درایت دکتر محمد مصدق که صنعت نفت ایران رو ملی کرد، کشورمان یک گام دیگر به سوی پیشرفت و توسعه حرکت کرد. اما متاسفانه با کارشکنی های آقای کاشانی و سوء استفاده او از ناآگاهی مذهبیون، نهضت ملی دکتر مصدق با شکست روبرو شد. بهش گفتم جهانگیر مگه مرض داری این طوری جواب دادی؟ گفت حالا خدا رو شکر که سئوال درباره شیخ فضل الله نوری نبود، وگرنه اون روی سگم بالا می اومد و بد دهنی می کردم! ( واضح و مبرهنه که جهانگیر عرضه نوشتن همچین چیزی رو نداره و خالی بسته. خیلی هم حسوده.)
*
یه بار ساعت دوازده شب پدر یکی از بچه ها زنگ میزنه به موبایلش که پسرم بیا دم در خوابگاه. اومدم بهت سر بزنم ولی نگهبانه نمی ذاره بیام تو. پسره که داشته سیگار می کشیده و با دوست دخترش اس ام اس چت می کرده، یه دفعه برق از کله اش می پره و اولش چند تا سرفه میزنه. بعد یه لیوان آب می خوره تا حالش سر جا بیاد. بعد که یه کم آروم گرفت، دوباره یادش می افته که باباش دم در خوابگاهه. اینبار آب پرت می شه تو گلوش و از دماغش میزنه بیرون و گوشیش هم از دستش می افته زیر تخت. برای اینکه باباش بوی سیگار رو حس نکنه یه اسپری تند رو خودش خالی می کنه و به مدت سی ثانیه هم توی دهنشو با همون اسپری گندزدایی می کنه. بعد سریع اتاق رو زیر و رو می کنه و دنبال شلوارش می گرده و هفت هشت بار دست و پای هم اتاقی هاشو لگد می کنه و اونا هم مرتب بهش فحش میدن. شلوارش رو می پوشه و پاهاش رو می کنه تو کفش. می خواد با عجله بره بیرون که بند کفشش گیر می کنه زیر پاش و با کله می خوره به در اتاق روبرو و می افته روی یه بنده خدایی که داشته درس می خونده. دوباره فحش می خوره. معذرت می خواد. در رو می بنده و بند کفشاش رو هم. صدای زنگ موبایلش از تو اتاق بلند می شه. حتما باباشه و اینبار دیگه خیلی شاکی شده. با عجله بند کفشاش رو باز می کنه و در اتاق رو هم. میره تو. گوشیش زیر تخته. با هزار جون کندن درش میاره که دوستاش می خندن و بهش می گن که فقط خواستن یادآوری کنن موبایلش جا مونده. بهشون فحش می ده. موبایل رو بر می داره و میاد بیرون. سریع میره به طرف آسانسور. بازم خرابه که! یا علی از پله مدد! از طبقه هشتم تا همکف رو بدون وقفه می دوه. می دونه که باباش حال عصب داره و هر لحظه ممکنه که یه کاری دست خودش بده. اگه الان با نگهبان دعوا کرده باشه چی؟ اگه رفته باشه چی؟ هیچی دیگه. میرسه پایین. با عجله از مجتمع خارج می شه و میره به طرف در ورودی اصلی. نگهبانه داره چرت میزنه و اثری هم از باباش نیست. بیدارش می کنه و می گه اون آقای مسن که یه ربع پیش اینجا بود کجا رفت؟ نگهبان اولش جا می خوره. بعد فکر می کنه که مسخره بازیه و به پسره فحش می ده. یعنی چی؟ این چرا داره فحش می ده؟ حتما با باباهه دعواش شده و اونم رفته. وای خدا چه بدبختیی شد! اینقدر دلشوره داره که چیزی به ذهنش خطور نمی کنه. بالاخره مغزش به کار می افته و شماره موبایل باباشو می گیره. - بابا پس کجایی تو؟ - تو کجایی پسرم؟ - من الان نزدیک در ورودی خوابگاهم... از اون طرف خط صدای شلیک خنده به گوش میرسه. بابا جون میگه: من الان تو خونه پیش مامانت و خواهرتم. یکی طلب من پسرم!
***
پی نوشت ۱ : هر چی بچه های مکانیک رو مسخره کردیم و از تر و فرز بودن عمرانا نوشتیم دود شد رفت زمین! سر امتحان آلودگی هوا بیش از چهل نفر از بچه ها متقلب شناخته شدن و تقلبشون هم صورت جلسه شد. بیچاره بونامی که صندلی جلوی من نشسته بود هم دستگیر شد. ولی من و شمبلیله و مخمل تا تونستیم تقلبیدیم! دلم خنک شد. آخییییییییییییییییش!
پی نوشت ۲ : یه شب تو محله ما برق قطع شده بود. فرداش بابام از دوستش که تو اداره برق کار می کنه جریان رو پرسیده بود. طرف گفته : سیم های یکی از تیرهای برق اتصالی داشته و باید با یکی از ماشین های اداره که تجهیزات نمی دونم چی چی روش نصبه، می رفتن به محل تیر اتصالی دار تا درستش کنن. از شانس بد هیچ کدوم از ماشین ها بنزین نداشتن. بالاخره بعد از چند ساعت کشمکش، دو سه لیتر بنزین از ماشین مستخدم اداره بیرون می کشن و باهاش یکی از ماشین های مجهز رو راه می اندازن. خدا آخر عاقبت همه رو به خیر کنه!
پی نوشت ۳ : این کیه که میاد میگه من همون بدون نام هستم ؟ چالش جدیده؟
پی نوشت ۴ : سایه خانوم این پسره که میگی خیلی بی دست و پاس، همون عمو کریم رحمت الله علیه و آله و سلمه. حالا حساب کن باباهه کیه که عمو کریم رو اینطوری دسته کرده.

سلام. تبریک می گین همه؟ مرسی. آخیییییییییییییییی. امتحانای پایان ترم تقریبا تموم شده. به این خاطر می گم تقریبا که فقط یه دونه دیگه ازشون مونده. چون دانشگاه قراره حوزه کنکور باشه، از سه شنبه این هفته قرنطینه می شه و امتحان آخریم می مونه ده روز دیگه. ( حوزه رو درست نوشتم یا نه؟ به جون خودم املام خیلی خوب بودا! فشار امتحانا مغزمو خراب کرده)
برای کسایی که امسال کنکور دارن هم آرزوی موفقیت می کنیییییییم. ایشالا به حقشون برسن و نتیجه زحمتاشونو ببینن.خیلی حرف دارم که بگم. تو این مدتی آپ نکردم خیلی سوژه جدید گیرم اومده که به مرور همه رو می گم.
1. این ترم اولین ترمی بود که واحد افتاده نداشتم! مرسی!
2. این ترم اینقدر تقلب کردیم که نگووووووووو. ولی از بین رفیقام کسی دستگیر نشد. یه بار یه استاد طفل معصومی که دید حریف ما نمیشه، داد زد: آقا تو رو خدا تقلب نکنین. شاید بغل دستیتون اشتباه نوشته باشه. چرا همه چی رو از رو دست هم می نویسین؟! البته اینم بگم که مکانیکا تلفات زیاد دادن و سه مورد از تقلباشون صورت جلسه شد. بی عرضه ها !
3. یه خورده از امتحان مکانیک سیالات بگم. بعد از کنکور، سخت ترین چالشی که یه فرد در راه گرفتن مدرک مهندسی عمران باهاش رو به روئه، امتحان مکانیک سیالاته. تازه اونم با استاد سخت گیر ما. به خاطر همین شب قبل از امتحان دچار گیجی مفرطی شده بودم و مرتب سوتی می دادم. رفتم یه دوش بگیرم تا حالم سر جاش بیاد. سرم کفی بود و چشمامو بسته بودم که دستم خورد به شیرآب و آب داغ ریخت روم. از زیر دوش با یه فریاد جانکاه پریدم یه طرف دیگه که صابون از زیر پام لیز خورد و با کله خوردم به دیوار و بعدشم محکم افتادم رو زمین. برای پیشگیری از سایر اتفاقاتی که در کمین بودن، سریع گرفتم خوابیدم. فردا صبح اومدم چایی درست کنم، ولی از شانس من گاز روشن نمی شد. سرمو پایین بردم که ببینم جرقه زن کار می کنه یا نه، یه دفعه گاز با یه صدای مهیب روشن شد. نکته منفی کار اینجا بود که ابرو و مژه هام و یه کمی از موهای سرم سوخت!
4. با این همه بدبختی رفتم سر جلسه و با دیدن سئوالای سختی که استاد طرح کرده بود، یاد حبسیات مسعود سعد در زندان نای افتادم. تنها راهی که به پاس شدن درس ختم می شد، استفاده از حل المسائل و جزوه استاد بود که یکی از بروبکس توی توالت جا سازی کرده بود. قبل از من چند نفری رفتن سفره دلشونو باز کردن و با موفقیت برگشتن. منم با اجازه استاد رفتم سر جزوه های توی دستشویی و چند تا از جواب سئوالا و فرمولا رو نوشتم و آوردم. استاد که نمی دونست قضیه چیه، با یه لبخند کریه مرتب می گفت امروز نمی دونم چه خبره که همه تند تند میرن دستشویی. و پیش خودش فکر می کرد که دل پیچه ملت به خاطر سئوالای سختیه که طرح کرده. ای دل غافل!
5. یه دانشجویی که من خیلی ارادت دارم خدمتش، آخر همه برگه های امتحانیش نوشته : استاد ببخشید که بیش از این قادر به پاسخ گویی به سئوالات نیستم. متاسفانه پدر و مادرم تصادف کردن و حالشون خیلی وخیمه. منم تا دیر وقت بیمارستان بودم و اصلا شرایط روحیم مساعد نیست... جالب اینجاست که این اولین ترمی نیست که ایشون پدر و مادرش روز قبل از همه امتحاناش تصادف می کنن.
6. اون دانشجوی خوش تیپی که من خدمتش خیلی ارادت دارم، رفته پیش استادش و گفته : استاد تو رو خدا به من پاسی بده. سه ترم متوالی مشروط شدم. استاد ترم پیش ازم تعهد گرفتن که اگه بازم مشروط بشم اخراجم کنن. اگه بهم نمره ندی اخراجم می کنن استاد جون. اگه اخراجم کنن خانواده ام از هم می پاشن. استاد نذارین کانون گرم یه خانواده از هم بپاشه. من هشت تا خواهر کوچیکتر از خودم دارم. استاد تو رو خدا... استاد یه دستی به ریشش می کشه و می گه : عزیزم شما که ورودی هشتاد و پنجی و الان ترم دومی، چطور سه ترمه که مشروط شدی؟
7. لوله یکی از توالت های دانشگاه گرفتگی پیدا می کنه. تاسیسات دانشگاه شروع به حفاری می کنه و متوجه می شه که دلیل گرفتگی لوله، سقوط کردن بیش از هفت تا گوشی موبایل توی توالته. اونم چه گوشی هایی! از k750 بگیر تا n95 ! خب عزیزم، وقتی بلد نیستی درست سر توالت بشینی، چرا موبایل گرون میاری دانشگاه ؟!!!!
8. شمبلیله گواهینامه گرفته و هر روز دل باباشو خون می کنه و ماشینشونو میاره دانشگاه. خدایی پنج دقیقه رانندگی کردن شمبلیله، به اندازه پونزده تا کتاب عبید زاکانی آدمو سرحال میاره. یه بار که سوار ماشین شمبلیله بودیم، یه جوجه یاکریم توی جاده بود. بیچاره هنوز نمی تونست پرواز کنه و مثل کبوتر بچه شعر پروین اعتصامی داشت مامانشو صدا میزد. به شمبلیله گفتیم مواظب باش بیچاره رو نترسونی. یه خورده یواش تر برو. شمبلیله که وقتی دقت می کنه آدم یاد معادله e = mc2 می افته، با سرعت هر چه تمام تر جوجه یاکریم بیچاره رو زیر گرفت و له کرد. باورمون نمی شد که شمبلیله این کار رو بکنه، بعد چند دقیقه که به خودمون مسلط شدیم بهش گفتیم فلان فلان شده چرا این کارو کردی؟ اونم با بی خیالی شونه هاشو انداخت بالا و گفت : پس چی ؟ می خواین به خاطر یه جوجه یاکریم ماشین خودمو خراب کنم و برم تو دست انداز؟!!!!!!!!!!!!!!
9. بعضیا از دانشجوا هستن که مرض دارن. نمیدونم چرا. فی قلوبهم مرض و زادهم الله مرضا ! یه بار چند نفر، دوشاخه یکی از آب سردکن های دانشگاه رو از پریز بیرون می کشن و حسابی خیس می کنن. بعدش از بس مرض دارن، توی پریز هم آب می ریزن. یکی از دوستاشون که خیلی با شخصیت و با فرهنگه و از جریان هم بی خبره، وقتی دوشاخه آب سرد کن رو می بینه سعی می کنه اونو فرو کنه توی پریز ... که یه دفعه وییییییییییییززززززززززز ... دانشجوهای مرض دار بعدا اعلام کردن که هدفشون از این کار این بوده که دوستشون رو اصلاح کنن و عادت بد با شخصیتی رو از سرش بپرونن!
10. این دیگه خیلی خفنه. دیروز دم در دانشگاه نشسته بودیم که دیدیم یه دود خیلی غلیظ از طرف دانشکده علوم داره بلند میشه. رفتیم ببینیم چه خبره که متوجه شدیم یکی از همون دانشجوهای مریض، فیلتر سیگارش رو که هنوز روشن بوده انداخته روی گندم های خشک روبه روی کتاب خانه مرکزی! بعدا اگه عکس گرفتم از عمق فاجعه براتون میذارم. البته من وجود هرگونه ارتباط بین خودم و عوامل دست اندرکار موارد نه و ده رو به شدت تکذیب می کنم!

این داستان نه ربطی به من داره، نه دانشگاه رازی. مثل کلیله و دمنه مستقیما از زبان فردی به نام عمو کریم ( رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات) نقل می شه :
یه مدتی بود که یکی از دخترای دانشگاه ما تبدیل به چالشت ( همون چالش، ولی به زبان خودمون ) فکری همه ملت شده بود. دخترای دانشگاه ما بنا به دلایل غیرقابل ذکری، همه فوق العاده کریه المنظر تشریف دارن و قیافه مادر فولاد زره در مقابل اونا مثل زیبای خفته می مونه. البته اگه پا رو حق نذاریم، همه دخترای دانشگاهمون این طوری نیستن و فقط بیش از نود و نه درصدشون این طورین. اون دختری که گفتم چالش شده بود، جزو همون کمتر از یه درصد بود و قیافه زیبای خفته در مقابلش، مثل مادر فولاد زره می موند و روزی شونصد تا خواستگار رد می کرد. ویژگی بارز دیگه ای که این دختره داشت، این بود که اعتماد به نفسش هم خیلی بالا بود و تفریحش این بود که پسرا رو ضایع کنه؛ به این ترتیب که اول سوژه یا همون شکار رو انتخاب می کرد. بعد یه مدت تو راهرو یا بیرون دانشگاه یا هر جای دیگه ای که طرف رو می دید، زل میزد تو چشماش و با یه حالت غیرقابل وصفی به طرف نگاه میکرد تا اعتماد به نفس سوژه زیاد بشه و بره جلو ازش خواستگاری کنه! اینجا بود که خانوم خانوما استعدادش رو به کار می برد و نه تنها با جوابش همه دندون های طرف رو می شکست، بلکه لثه اش رو هم صاف می کرد و دیگه جایی برای نصب دندون مصنوعی باقی نمی ذاشت. از بد روزگار ترکشش به دوتا از رفقای من هم گرفته بود و بیچاره ها رو پاک دپرس کرده بود. اینجا بود که دیگ غیرتم به جوش اومد و تصمیم گرفتم در موقع مناسب یه حالی از طرف بگیرم تا حساب کار دستش بیاد.
روزها از پس هم می گذشت و من در حالیکه شاهد پرپر شدن چند نفر دیگه از دوستام بودم، همچنان به فکر انتقام هم بودم و منتظر فرصت. تا اینکه یه روز یه نمایشگاه کتاب توی دانشگاه برپا شد و من مسئول قسمت کتابهای رمان بودم. البته ناگفته نماند که همه رمان های نمایشگاه رو قبلش خونده بودم و با آمادگی کامل توی غرفه نشسته بودم که دیدم سر و کله خانوم چالش پیدا شد. اومد طرف غرفه ما و چند تا از کتاب ها رو برداشت ورق زد. منم از فرصت سوء استفاده کردم و رفتم پیشش و شروع کردم براش از تاریخچه پیدایش رمان و سبک های پرطرفدار و سرگذشت نویسنده ها و خلاصه ی داستان ها و ... صحبت کردم. بالاخره بعد از کلی وراجی، چالش اسم چند تا کتاب رو گفت و ازم خواست که براش تهیه کنم. منم اسم کتاب ها رو یادداشت کردم و گفتم که متاسفانه تا هفته آینده نمی تونم آماده شون کنم ( لازم به توضیح است که الکی گفتم و همون موقع تمام رمان هایی که چالش خواسته بود رو توی غرفه داشتم. دلیلش رو با دنبال کردن ادامه داستان متوجه می شین ). چالش یه نگاه ملتمسانه بهم انداخت و گفت : نمی شه به خاطر من زودتر آماده شون کنییییییییییین؟ آخه من دو روز دیگه می خوام برم شهرستااااااااااااان. و همزمان با ادا کردن این جملات، با همون نگاه سنگین و معروفش قلب منو نشونه گرفته بود و همزمان با این دو تا کار، خیلی هم ناز کرد و خلاصه دل منو برد( زهی خیال باطل ). منم با دستپاچگی بهش گفتم: اشکال نداره، من شمارم رو بهتون می دم، هر وقت خواستین برین شهرستان چند ساعت قبلش باهام تماس بگیرین که بهتون بگم کتابا آماده شدن یا نه. اونم شماره رو گرفت و پیش خودش فکر کرد که سوژه جدید با پای خودش به دام افتاده و تو دلش به سادگی من خندید.
دو روز بعد چالش خانوم باهام تماس گرفت و یه جا قرار گذاشت و کتاب ها رو ازم گرفت. بعد از تعطیلات، تو دانشگاه هر وقت همدیگه رو می دیدیم با هم احوالپرسی می کردیم و خیلی برا هم نوشابه باز می کردیم. بعضی وقتا اس ام اس بازی هم می کردیم. تو این مدت چند تا پسر دیگه توسط خانوم چالش ضایع شدن و حالا دیگه نوبت من بود. چالش هم این موضوع رو فهمیده بود و به خاطر همین هم بود که منو تحویل می گرفت. آماده بود که من پا پیش بذارم و اونم جفت پاهامو قلم کنه. حالا بگیر و بشنو از حرکت عمو کریم. در راستای اجرای نقشه ام، چند روز دانشگاه نرفتم. یه شب ساعت ده بود که دیدم موبایلم زنگ می خوره و شماره چالش افتاده روش. مکالمه رو گذاشتم رو بلندگو و با یه گوشی دیگه ضبطش کردم.
- الو ... سلام آقای عمو کریم.
- سلام. بفرمایید...
- من چالش هستم. حال شما خوبه؟
- امری دارید؟
- راستش دیدم چند روزه دانشگاه تشریف نیاوردید، خواستم حالتونو بپرسم !
- بلههههه؟ یعنی چی خانوم! من این شماره رو برای مسائل کاری به شما دادم نه احوالپرسی! حالتونو بپرسم یعنی چی! مگه من تا حالا حال شما رو پرسیدم که شما زنگ زدی به من حالمو بپرسی! من هیچ صحبتی با شما ندارم. لطف کنید دیگه با این شماره تماس نگیرید...
***
چند روز بعد توی دانشگاه، همه جا صحبت یه مکالمه تلفنی بین دو تا از دانشجوا بود که دست به دست برای همه دختر پسرا بلوتوث شده بود. از اون روز به بعد چالش تو چشم هیچ پسری نگاه نکرد و کسی به دست اون افسرده نشد. فقط بعضی وقتا که عمو کریم از جلو چشماش رد می شده، چالش سرش رو که پایین انداخته بود یه خورده بالاتر می آورد و لباش رو می گزید ...

1. یه مدت بود که شمبلیله سوتی دندان گیری نداده بود و همه رو تو کف گذاشته بود. تا اینکه کارنامه های ترم قبل صادر شد و با کمال تعجب دیدیم این عتیقه که پونزده واحد افتاده بود با کمک غیر منتظره اساتید روبرو شده و هشت تا از واحد های افتاده اش از جمله فیزیک 1 رو بهش پاسی داده بودن. یه روز که باران شدیدی می بارید و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود، شمبلیله استاد فیزیکش رو دید. حالا اینکه توی اون مغز پیشرفته اش چی گذشته بود رو نمی دونم، ولی رفته بود زیر بارون استاد بیچاره رو نگه داشته بود و گفته بود : استاد ببخشید من شمبلیله هستم و ترم قبل با شما فیزیک 1 داشتم. - خوب ؟ - نمره من شیش شده بود، ولی نمی دونم چرا تو کارنامه بهم دوازده داده بودین. - خوب، مگه بده ؟ - نه فقط می خواستم ببینم رو چه حسابی به من دوازده دادین؟ آخه من شیش گرفته بودم! - چیزی خاطرم نیست. - نه استاد. من باید بدونم که با چه فلسفه ای به من دوازده دادین. اشتباه شده یا اینکه چیز دیگه ای بوده؟ - چه می دونم آقای محترم. می گم یادم نیست. - نه استاد تو رو خدا بگو چرا؟ - آقا ولم کن تو این بارون گیر دادی. دیده بودیم کسی که درس رو می افته اعتراض کنه ولی این دیگه خیلی نوبره. - استاد نرید ... یه لحظه تو رو خدا ... آخه چرا من دوازده گرفتم ...
***
۲. یکی از روزهای بهاری، موقعی که کبوترهای فنی آواز دل انگیز بغ بغو سرمی دادن و بوی گندکاری هاشون در اثر اصابت باران مشام دانشجوا رو آزار می داد، دوتا دانشجونما از فنی به طرف بوفه میرن. بوفه دانشکده فنی نزدیک سوله ها و آزمایشگاه های بعضی رشته ها واقع شده. مثلا همون ابتدای مسیر که از ساختمان دانشکده خارج می شی و به فضای باز می رسی، دو طرف راه رو سکوهای به ارتفاع نیم متر تشکیل داده و جلوتر سکوها، یه آزمایشگاهه که متعلق به دار و دسته پتروشیمیه. دانشجونماهای مذکور که یکی شون خودم بودم و نفر بعدی که هنوز اسم مستعار نداره - علیه سلام - ، یه میله پنج متری میارن و می ذارن رو سکوهایی که توصیف کردم و مسیر رو بطور کامل مسدود می کنن. یه چند دقیقه ای که نزدیک میله به اصطلاح دسته بازی در میارن یکی از اساتید گروه م شیمی که از ابتدا ناظر ماجرا بوده، از تو آزمایشگاهه میاد بیرون گیر میده که: آقا چرا این میله رو گذاشتین وسط راه؟ دانشجونماها که می دونستن طرف می دونه، کم نمیارن و میگن: ما نذاشتیم! - پس کی گذاشته؟ - ما چه می دونیم. برو از اونی که گذاشته بپرس. - یعنی شما دوتا نبودین که این میله رو از بالا آوردین و راه رو بستین؟ - نه! خودت نبودی؟!!!
اینجا بود که استاد کم آورد و سرشو تکون داد و گفت: چرا خودم بودم. هدفش این بود که اونا رو متنبه کنه ولی دانشجونماها به جای اینکه از رو برن، یه نگاه معنی دار به استاد انداختن و دور شدن. معنی نگاهشون هم این بود که واقعا برای یه استاد دانشگاه خجالت داره این کارا! چه دوره زمونه ایه! و استاد طفلک با هزار زحمت میله رو از سر راه برداشت!
***
۳. یه سوتی خیلی خفن هم داشتم که دوست عزیزم صالح حزینی اونو خیلی از من بهتر نوشته. حالا اونی که صالح حزینی نوشته رو براتون می ذارم ( کپی رایت رو رعایت کردم ها ! هم اسم نویسنده رو گفتم، هم آدرس وبلاگش تو لینک های وبلاگم هست. برین بخونین)
یکی از خانوما همینکه وارد کلاس میشه پاش گیر می کنه به یه جسم خارجی و کله پا میشه و با کله به دیوار روبرو برخورد می کنه و کیفش باز میشه و هرچی که حدس بزنین توش بوده:
محتویات:
- پایه ثابت کیف خانوما: رژ لب، پنکیک، کرم سفید کننده، رژگونه، موچین، ضد آفتاب، ضد سایه، ضد آب، آینه، شانه، برس، پیچ، میزتوالت، سشوار، سوپر استایلر، سایه و...
- چند برگ جزوه برا خالی نبودن عریضه !
- چند تا پاکت نامه
- شونزده تا عروسک جورواجور که رو هرکدوم با شونزده نوع خط مختلف نوشته بوده: ولنتاین مبارک
- سویچ پیکان مدل 54 بابا که واسه بعضی مواقع کلاس می شه باهاش گذاشت و برای نشان دادن اون به همکلاسیا هرچند دقیقه یه بار درش میاره و گوشش یا دماغشو باهاش می خارونه و یا لای دندونو باهاش خلال می کرده و اونو سویچ رونیز شخصیش معرفی می کنه که دیروز پاپا براش از دبی آورده
- و در آخر یه دسته پاستور که وقتی بیرون می ریزه موجبات کپ حاضرین و غایبین که بعدا توسط حاضرین مطلع می شن رو فراهم می کنه و جالب اینجاس که بی بی دل میفته زیر پای استاد ...

یه روز رفته بودم آرایشگاه تا گرهی چند از خرمن موهام که در هر چین و شکن اش صد دل کاشانه داره باز کنم. سلمانی زیاد شلوغ نبود، ولی همون یکی دو نفری که جلوتر از من بودن برای جبران مافات یاد موهای رودابه رو در دل صاحب دلان زنده کرده بودن و هرچی آرایشگره زور می زد، موهای آقایون از بس بلند بود دست نمی خورد. حوصله ام داشت سر می رفت که برای رفع تنوع یکی از مجله های روی میز آرایشگره رو دستم گرفتم تا بخونم. مجله کذایی همون طور که از ظاهرش مشخص بود مربوط به دوره ای می شد که پدر امیرکبیر هنوز آشپزی می کرد. خلاصه با کلی مراقبت که مبادا صفحه های پوسیده مجله ییییییییییییییییهو پودر بشه بریزه زمین، یه صفحه شو باز کردم تا بخونم. چند تا سئوال به عنوان یه تست طول عمر پرسیده بود. همون سئوالا جرقه این پست رو در ذهنم ایجاد کرد و باعث شد که منم یه تستی از خودم در بکنم تا شما ملت ببینین چند سال عمر می کنین.
اول از همه عدد 60 رو که متوسط امید به زندگی در ایرانه ( به من چه مربوط! آمار وزارت بهداشته ) در نظر بگیرین و عملیات زیر رو انجام بدین :
1. اگه همین حالا 60 سال به بالا هستید، بزنید به تخته و دیگه بقیه شو ادامه ندید!
2. اگه دانش آموز هستی دو سال کم کن.
3. به ازای هر سال شرکت در کنکور و رد شدن 5 سال کم، حداکثر تا سه بار ( بعد از سه بار عادی می شه)
4. اگه دانشجو هستی متناسب با حال و روزت هر چی دوست داشتی کم کن. فقط یادت باشه، اگه دانشجوی دانشگاه رازی هستی حداقل 10 سال رو باید کم کنی. هر بار مشروطی هم یه سال و نیم کم.
5. اگه دوست منی 5 سال زیاد! از پست های این وبلاگ به ازای هر چند تا که خوندی یه ماه زیاد کن.
6. افراد بی کار و کارمند هر دو 3 سال کم. برای جوونترها هم اگه باباهه کارمند یا بازنشسته بود یه سال کم. اگه بابات مایه دار بود هر چه سریعتر با من تماس بگیر کارت دارم !
7. مشتریان اخبار و سریال های تلویزیون 2 سال کم، تحریم کنندگان تلویزیون 2 سال زیاد.
8. اگه شمبلیله رو از نزدیک می شناسی، هفت سال کم! اگه فقط اینجا اسمشو شنیدی هیچ تغییری نده.
9. اگه ماشین نداری یه سال کم، اگه ماشینت پیکانه 2 سال کم. اگه ماشین خارجی گرون داری، برو حالتو بکن! طول عمر سیخی چند!
10. طرفدارای پرسپولیس سه سال کم، طرفدارای استقلال برن بیرون لطفاً !
11. اعتماد به نفس زیاد شیش ماه اضافه، اگه با دیدن قیافه خودت دپرس میشی شیش ماه کم.
12. لاشی و کارتن خواب بودن دو سال زیاد، بچه مثبت و اتو کشیده و درس خوان شیش سال کم.
13. اگه به آینده امیدواری به همین خیال باش! مخالف این عقیده یه سال کم.
14. دخترا و کسایی که از سربازی معاف هستن یه سال زیاد، بقیه دو سال کم.
15. مجردها 2 سال کم، متأهل ها هم دوباره 2 سال کم! به ازای هر فرزند چهار سال کم کن.
16. ورزشکارا و طرفدارای ورزش دو سال زیاد. تنبلا سه سال کم.
17. نویسنده، فعال دانشجویی، NGO باز و وبلاگ نویس ها به ازای هر موردی یه سال کم.
18. انرژی هسته ای حق مسلم ماست 100 سال زیاد، اگه نیست die die my darling !
خب دیگه تموم شد. اگه هنوز فسیل نشدی و چند روزی از عمرت باقی مونده، هفت تا صلوات بفرست و فوت کن دور و برت. بعد یه دوش بگیر و سعی کن زیاد به این تست فکر نکنی. بابا این مملکت کدوم کارش رو حساب و کتابه که تست ما بخواد درست از آب در بیاد؟!!!
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مار مو لک
خاک بر سر مملکتی که ما ملت اش باشیم و همچنین ملتی که ما قشر فرهیخته و دانشگاهی اش رو تشکیل بدیم، و خاک بر سر اونی که خودشو سال بالایی عمران معرفی کرده و بعد از بیست و چند سال عمر بی ثمر هنوز شعورش اینقدر نیست که هر کلمه رکیکی که شایسته احوالات خودش باشه رو هر جایی بر اون زبون هرزه اش جاری نکنه و خاک تو سر من احمق که میام تو این وبلاگ وقت می ذارم تا ۴ نفر مثل تو بیان اونو بخونن و آخر سر هم این خزعبلات رو بگن و به ریشم بخندن.
درسته که چرند گویی و یاوه سرایی جزء لاینفک ادبیات روزمره ما شده، ولی فکر نمی کردم که بعضیا ممکنه وقاحت رو به حدی برسونن که توی این وبلاگ هم از کلماتی استفاده کنن که از بازگو کردنش معذورم.
موارد مشابه این فردی که ازش یاد شد تو این مدت زیاد بوده که تحویل نگرفتم. ولی یه مدته که تعداد و توالی زمانی این موارد مشابه بدجوری تو ذوق می زنه.
***
دیروز از فرط ناراحتی تصمیم گرفتم که وبلاگ رو تعطیل کنم. اما الان که خوب به موضوع فکر کردم دیدم بهتره که این کار رو نکنم تا پوز دشمنام بخوره 
البته در منصرف شدنم اصرار بعضی از دوستان هم تاثیر داشت.
یه فیلسوف معروف که الان اسمش یادم نیست میگه : اگه در مسیر زندگی بخوای برگردی و برای هر سگی که داره پارس می کنه یه سنگ بندازی، هیچ وقت به موفقیت که مقصد نهاییه نمی رسی
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مار مو لک
آخرین جمعه سال هشتاد و پنج قرار بود یه مسابقه فوتبال حیثیتی بین تیم های شیرین فراز کرمانشاه و پگاه گیلان توی کرمانشاه برگزار بشه. حیثیتی به این خاطر که بازی رفت توی رشت با درگیری و جنجال زیادی همراه بود و چند تا از بازیکنای تیم کرمانشاه مثل ستار همدانی هنوز هم به خاطر دعواهای توی اون بازی محروم هستن. ملت کرمانشاه هم که قربونشون برم همه تنشون می خاره برای دعوا کردن! تازه وضعیت جدول مسابقات هم طوری بود که هر تیمی تو اون بازی برنده می شد صعودش به لیگ برتر تا حد زیادی مسجل می شد. به خاطر همین مسائل با چند نفر از بچه های دانشگاه ( اولیور - دراگو - شیطونک ) قرار گذاشتیم که بریم استادیوم بازی رو از نزدیک تماشا کنیم.
مسابقه ساعت سه شروع می شد و عقل سلیم حکم می کرد که برای پیدا کردن یه جای به درد بخور تو استادیوم پنج شیش ساعت زودتر اونجا باشیم. ما هم بزنم به تخته همه بچه های تیز و زبر و زرنگی بودیم، یازده ظهر از خواب بیدار شدیم و ساعت دوازده یه جا قرار گذاشتیم که با هم بریم. بازی هم طبق معمول این فصل تو استادیوم امام خمینی ( میدان بار) انجام می شد و وقتی که ما رسیدیم صف تماشاچیان مشتاق کیلومتری شده بود. خوشبختانه اون جلوهای صف چند تا آشنا پیدا کردیم و خودمونو چپوندیم بینشون. البته تا یه چند دقیقه ای بعد از ورودمون به صف به طور ممتد از طرف پشت سری هامون هُو می شدیم ومقادیر متنابهی فحش هم خوردیم ولی خم به ابرو نیاوردیم. نکته ای که درباره تماشاچی ها خیلی به چشم می اومد این بود که بیشتر از نود درصدشون جوانای زیر بیست سال بودن و اکثرا هم از دلاوران قوم لک تشریف داشتن.
قرار بود درهای استادیوم - ببخشید درها نه، در! چون یکی بیشتر نبود- ساعت دو باز بشه. منو رفقا هم مشغول تخمه خوردن و خاطره تعریف کردن بودیم و سعی در کشتن وقت داشتیم ولی زورمون بهش نمی رسید. نیروهای یگان ویژه هم مثل مور و ملخ ریخته بودن بین مردم و مثل فیلمای جمشید هاشم پور همینطوری الکی مردم رو می زدن! هر ده قدم یه نفرشون وایساده بود کنار پیاده رویی که صف تماشاچیا رو داخل خودش جا داده بود و یه تعدادشون هم مثل مراقب های کنکور هی می رفتن و می اومدن. هر کسی که می خواست خودشو لابه لای جمعیت بندازه و به اصطلاح بزنه تو صف رو می گرفتن و با لگد و پس گردنی می انداختنش بیرون. اگر هم از خودش مقاومت در می کرد با باتوم می زدنش. اگه بازم طرف مقاومت به خرج می داد، چند تا از همون مراقب کنکوریا می اومدن و به طرز فجیعی فرد مقاوم رو می بردن سوار یه مینی بوس می کردن به مقصدی نامعلوم. تا یادم نرفته اینم بگم اون بدبختی که پلیسا بهش گیر می دادن جدای از کتک خوردن، فحش های رکیکی هم نثار اموات و اجداد و خواهر مادرش می شد. این قانون شامل حال کسایی که توی صف شلوغ کاری راه می انداختن هم بود. حالا ما دیگه کاری نداریم به این که آیا این همه خشونت به خرج دادن در مقابل یه عده جوون بدبختی که هیچ تفریحی ندارن و اومدن استادیوم فوتبال تماشا کنن لازم بوده یا نه و اصلا اینکه پلیس حق داره هر کسی که دلش خواست رو تو خیابون بگیره کتک بزنه یا نه. بگذریم. تو این هیر و ویری، یکی از دوستام گفت بچه ها مواظب موبایل و کیف پولتون باشین. چون دم در ورودی که بازدید بدنی می کنن، امکان داره یکی جیبتونو بزنه. منم با خیال راحت دستمو کردم تو جیبام که با لمس اولین چیزی که به دستم خورد دیدم ای دل غافل! جاقوی توی جیبم التماس دعا داره. مشکل رو با بقیه در میان گذاشتم. هر چی به مغزمون فشار آوردیم، دیدیم تنها راهش اینه که چاقو رو طوری که آقا پلیسه نبینه توی جورابم جا سازی کنم. برای اینکه کسی شک نکنه تریپ خستگی و پادرد گذاشتم و نشستم روی زمین. بعد چاقو رو از جیبم در آوردم و یواشکی گذاشتم زیر جورابم. همگی یه نفس راحت کشیدیم و خواستیم دوباره مشغول تخمه شکستن بشیم که من دوباره دستامو تو جیبم کردم و متوجه یه چیز دیگه شدم. بعد با لبخند تلخی به دوستام گفتم: بچه ها فندک بردن تو استادیوم که خلاف نیست؟!!! و بقیه هم شاکی شدن که تو استادیوم می خوای بری یا باغ ابریشم؟! دیگه فندک رو تریپ بی خیالی طی کردم و گذاشتم همونجا بمونه.
هنوز در استادیوم باز نشده بود. دیگه کفرمون داشت در می اومد. هوا هم کم کم داشت سرد می شد. اصلا اون روز هوا نسبت به روزای قبل خیلی سردتر بود. و من که فقط یه تکپوش تنم بود سرما رو نسبت به اونای دیگه که مجهز به پولیور و کاپشن و شال و بارانی و کت بودن بیشتر احساس می کردم.
هنوز در استادیوم باز نشده بود. نه ببخشید! دیگه در باز شد و تماشاگرنماها به آهستگی وارد استادیوم شدن. جایی که ما وایساده بودیم عرض صف سه نفری بود. ولی چون باید از موانع امنیتی که ظرفیت یه نفر رو داشت رد می شدیم، چند متر جلوتر دوتا سرباز وایساده بودن و صف رو باریک می کردن. نحوه باریک کردن صف هم به این ترتیب بود که اولی با باتوم دوسه تا می زد به کسایی که کنار دیوار نبودن و دومی هم مردم رو در جهتی که با دیوار و نفر جلویی زاویه چهل و پنج درجه بسازه محکم هل می داد.
پس از عبور از مراحل فوق که یاد و خاطره مبارزات رستم در خوان های اول تا پنجم رو در اذهان زنده می کرد، از در استادیوم رفتیم تو. چاقویی که کف کفشم بود خیلی اذیت می کرد و نمی ذاشت بتونم راحت راه برم. پشت سریم هم همش بهم سیخونک می زد که تو رو خدا اینقدر تابلو راه نرو. الان می فهمن که یه ریگی به کفشته. منم برای اینکه راحت تر راه برم تو ذهنم تصور می کردم که به جای چاقو یه ریگ کوچولو تو کفشمه!
خلاصه با هر بدبختیی که بود خودمونو رسوندیم به جایی که داشتن از ملت بازدید بدنی می کردن. من یه خورده به خاطر چاقوئه هول کرده بودم و رنگ رخسارم خبر از سر درونم می داد، عین دانش آموزای ابتدایی که با پنج دقیقه تاخیر رسیدن به مدرسه و می خوان از جلو دفتر رد بشن، با صدایی که بیشتر به زوزه شغال شبیه بود به پلیسه سلام کردم. اونم با وظیفه شناسی خاصی که توی نگاهش موج می زد سریع یه دستی در جهت عمودی رو به پایین به عرض بدنم کشید و گفت جیب چپتو خالی کن. منم خنگ خنگ دست بردم تو جیبم و از بین همه وسایلی که توش بود، فندکه بیرون آوردم. پلیسه هم که از این سوتی من تعجب کرده بود با ناباوری گفت این چیه؟ منم که دیگه صدام شبیه زوزه شغال نبود، بلکه عین صدای غازی شده بود که با سنگ زده باشی به پهلوش و قیافه ای شبیه قیافه مادر کوزت گفتم فندکه دیگه! اونم هنوز خودشو باور نکرده بود که تونسته یه تماشاگرنما رو دستگیر کنه باز پیله کرد که پس سیگارت کو؟ منم شروع کردم به آسمان ریسمان بافتن که بابام نمی دونه سیگار می کشم و به خاطر همین جرات ندارم پاکت سیگار تو جیبم بذارم و سیگار یه نخ یه نخ می خرم و تو رو خدا به بابام چیزی نگو که یارو یه دونه زد پس کله ام و گفت که بقیه جیباتو کامل خالی کن تا برم جناب سرهنگ رو صدا بزنم. ولی وقتی تو چشام نگاه کرد به توقیف کردن فندک راضی شد و اجازه داد که برم تو. حالا اینکه نگاه کردن تو چشمای من چه ربطی به این کارش داشت رو باید از خودش بپرسین. اصولا از این جور اتفاقای الکی برا خودتون هم زیاد اتفاق می افته. پس دیگه به جای ایراد گرفتن بقیه شو بخون. کسایی که اذن دخول می گرفتن، باید یه مسیر تقریبا طولانی رو با سرعتِ هر چه بیشتر، بهتر طی می کردن تا برسن به جایگاه. حالا اینکه من با این ضد حالی که دم در خورده بودم و از طرف دیگه چاقویی که توی جورابم بود با چه جون کندنی خودمو رسوندم به بقیه بچه ها بماند. فقط اینو بگم که تا یه هفته بعدش درست نمی تونستم راه برم. جایی که ما نشسته بودیم پشت نیمکت ذخیره های دوتا تیم بود که تقریبا می شه یه چیزی تو مایه های جایگاه وی آی پی تو ورزشگاه های دیگه. مشغول تخمه شکستن بودیم که بازیکنای تیم حریف وارد زمین شدن. چون خدا بازیکنای حریف و خانواده و بالاخص امواتشون رو دوست داشت، ظرفیت استادیوم خیلی زیاد نبود. با این وجود اینقدر جوونای برومند شهرمون با غیرت و تعصب فحش می دادن و داد و هوار راه می انداختن که انگار به جای فوتبال اومدن نبرد گلادیاتورها رو ببینن. ما چهار نفر با اون همه ادعایی که داشتیم، شب قبلش هر چی فکر کردیم نتونستیم یه شعار درست حسابی که اسم تیم حریف یا لااقل یکی از بازیکناش رو با القاب مناسب در بر داشته باشه درست کنیم. در عوض اینقدر فحش های جدید یاد گرفتیم که نگو. بیشتر شعارها رنگ و بوی قومی داشتن و اشاره همه به رشتی بودن بازیکنای حریف بود. بعد که شعارهای قبیله ای ته کشید یه چند دقیقه ای بازیکنای تیم خودمون رو تشویق کردیم که زیاد بهمون فاز نداد. تو این فاصله هم مرتب به تعداد تماشاچی ها اضافه می شد. این بار همه گیر دادن به دروازه بان و مربی حریف. من که از خودم خجالت می کشیدم از این شعارهای حماسی که در ذمّ مربی طفل معصوم تیم حریف از حلقوم تماشاچی ها خارج می شد. بلند گوی استادیوم که تو دومین سفر ناصرالدین شاه به فرنگ خریداری شده بود یه چیزایی برای خودش بلغور می کرد که من درست متوجه نشدم. فکر کنم گفت نماینده فدراسیون فوتبال ایتالیا توی استادیومه و اومده که اینجا مدرسه فوتبال بزنه. هوا که گفتم ابری بود و سرد، کم کم یه باد خیلی تند هم شروع به وزیدن کرد. پشت استادیوم هم از زمانی که کریم خان زند برای جمع کردن سپاه اینجا اردو زده بود، همین طوری زمین خالی مونده بود. باد هم که می پیچید توش هر چی خاک و به قول اهالی " تپ و توز " بود صاف می آورد تو سر و چشم ما که تو بالاترین ردیف بودیم. با اضافه شدن نم نم بارون هم دیگه روز خوبمون تکمیل شد. تو نیمه اول تیم کرمانشاه بازی بهتری انجام داد ولی موفق به گل زدن نشد. داور بازی خداداد افشاریان بود و طبق پیش بینی ها به نفع تیم کرمانشاه سوت می زد. ما هم تشویقش می کردیم. تو یه صحنه مشکوک به پنالتی به نفع تیم ما، داور اوت اعلام کرد که با اعتراض شدید تماشاگران مواجه شد. ولی به پاس خدماتش فقط نصف شعار معروف رو براش سر می دادیم، به این صورت که: توپ تانک فشفشه، داور دقت کن !
من اون روز لباس گرم نپوشیده بودم و یکی از دوستام که دید دارم مثل بید می لرزم بارونی خودشو بهم داد. آخرای نیمه اول بود که دیدم دیگه صدای شعار دادن دوستام به گوش نمی رسه. خوب که نگاه کردم دیدم فقط ما نیستیم، کل اون ردیف بالا از زور سرما نای تکون دادن هیچ یک از ماهیچه های بدنشونو ندارن. در نتیجه بر آن شدیم تا ادامه مسابقه رو از تلویزیون نگاه کنیم. نیمه اول که تموم شد عین مبارزین لشکر خشایارشا در فیلم سیصد، به طرف در خروجی هجوم آوردیم و زدیم بیرون. زیر بارون تاکسی گرفتیم و هر کس رفت خونه خودش. وقتی رسیدم خونه شدت بارش بارون و وزش باد کمتر شده بود. لباسای خیسمو عوض کردم و نشستم پای تلویزیون. دیدم ای دل غافل! آسمان تیغ آفتاب از نیام برکشیده و سپاهیان میغ گریان به پشت کوه های سر به گردون سای بیستون به هزیمت رفتن. یکی از همون فحش هایی که تو استادیوم یاد گرفته بودم رو نثار شانس خودم کردم و به تماشای ادامه مسابقه همت گماشتم. دست آخر شیرین فراز کرمانشاه بازی رو یک به صفر برد و در آستانه صعود به لیگ برتر قرار گرفت. تمّت !

این روزای آخر تعطیلات نوروز هم آخر اعصاب خرد کنیه. همش افسوس روزهای گذشته و امید به فرداس! خوشبختانه من امسال با تمهیداتی که اندیشیدم زیاد تو فاز درس نرفتم. دو سه تا داستان نیمه کاره نوشتم که حوصله ندارم تکمیلشون کنم. به خاطر همین چند تا سوتی قدیمی می نویسم که بدک نیستن.
*
اول از خودم شروع می کنم. من تا حالا دقت نکرده بودم که سادیسم دارم و این بیماری رو مدتهاست که با خودم به دوش می کشم. بذارین تعریف کنم که چطور به این راز پی بردم. چند وقت پیش ساعت یک نصف شب بود و بی خوابی زده بود به سرم. یه سری کامل missed call برای تمام دختر پسرایی که شمارشونو داشتم انداختم، ولی دیدم که حس مردم آزاریم ارضا نشده. باید یه کاری می کردم. همین طوری که گوشی موبایلمو گرفته بودم دستم، شماره خونمون رو گرفتم. بابام که دیر وقت خوابیده بود و صبح فردا هم باید پا می شد که بره سر کارش با چشمای خواب آلود اومد تلفن رو جواب بده که تیز قطع کردم. خدایی خیلی فاز داد. چند دقیقه بعد رفتم در اتاقمو بستم که صدای خندیدنم تابلو نشه. بعد یه زنگ دیگه زدم. بابام دوباره اومد تو حال و تا خواست گوشی رو برداره قطعش کردم. چند دقیقه صبر کردم تا دوباره خوابش ببره. بعد یه زنگ دیگه زدم. نمی دونین چه کیفی داشت. طفلی اینقدر خواب آلود بود که هوش و حواسش سر جاش نبود و سیم تلفن رو از پریز نمی کشید بیرون. ساعت دیگه حدود دو و نیم بود و خودمم کم کم خوابم گرفته بود که یه بار دیگه زنگ زدم به خونمون. بابام با عصبانیت و در حال فحش دادن از اتاقش اومد بیرون. منم تا اومدم قطع کنم ، گوشی در اثر خواب آلودگی از دستم سُر خورد و افتاد پایین تخت. تا خواستم به خودم بیام و دوباره بلندش کنم، منشی تلفن با اون صدای نازک و مسخره اش گفت : ... call from !
لازم به توضیح نیست که به جای سه نقطه، اسم نحس منو که توش save شده بود گفت. بعدشم که در اتاقم باز شد و بابام اومد بالا و حسابی خجالتمون داد!
*
شنیده بودیم دانشگاه رازی مثل جنگل بی قانونه، ولی دیگه نه اینقدر که لیست نمرات درس های گروه عمران رو توش بدزدن! یه روز رفتیم پیش خانومی که مسئول ثبت نمرات تو کامپیوتره و بهش گیر دادیم که لیست نمره های گروه عمران رو بده می خوایم نگاه کنیم ( قابل توجه دانشجویان سایر دانشگاهها : اینجا برای ثبت نمرات هنوز از روش ستمشاهی استفاده می شه. بدین صورت که استاد لیست رو تحویل مدیر گروه می ده، اونا می دن به آموزش تا تایپ بشه، از اونجا دو سه تا مرحله دیگه رو طی می کنه تا به اتاق ثبت نمرات برسه که ما رفتیم توش ) خانوم مذکور با تعجب گفت لوس نشین لیست رو بیارین دیگه مسخره ها! ما هم با تعجب خیلی خفن تری گفتیم : نَمَنَه ؟! خانومه دوباره پیله کرد که قیافه هاتونو می شناسم. خودتون بودین که سه روز پیش لیست نمره ها رو ازم گرفتین و دیگه پس ندادین مسخره ها! الان حراست رو خبر می کنم مسخره های مسخره! دیدیم انگار داره شوخی شوخی جدی می شه. با سرعت قابل ستایشی فرار کردیم رفتیم پیش کارشناس گروهمون بنای عجز و لابه رو گذاشتن که آقای یاری به دادمون برس! چه نشستی که لیست نمرات گروه عمران رو دزدیدن. اونم با لبخندی که جمله " لوس نشین مسخره ها" از توش خونده می شد از صحت و سقم ماجرا پرسید. بعد از خورده شدن چندین قسم سخت از جمله سه جلد قرآن توسط ما، مهندس دستی به صورتش کشید، تو چشمای من زل زد و گفت: هر چی فکر می کنم این مسخره بازیا به جز خودت از عهده هیچ کس دیگه ای ساخته نیست! اینجا بود که من فهمیدم علاوه بر سادیسمی بودن، خیلی هم مسخره تشریف دارم، حتی اگه هیچ کاری هم نکرده باشم.
*
یه روز با بونامی و شمبلیله رفتیم بوفه فنی. همه تو این فکر بودیم که چطوری بعد از سفارش دادن خودمونو از جلوی پیشخوان دور کنیم که صدای فریاد شمبلیله بلند شد. پرسیدیم باز چی شده؟ اونم با خوشحالی زاید الوصفی گفت خدای من! بوفه فلافل آورده. چه خوب! من که امروز ناهار فلافل می خورم. شما رو نمی دونم! و بدون اینکه منتظر عکس العمل ما باشه با دو سه تا جَست خودشو رسوند به بوفه، چند نفر رو هل داد و بقیه رو کنار زد و به فرشنده گفت: داداش یه فلافل به من بده! یارو هم با چشمای گرد شده سرشو بلند کرد و پرسید چی؟ شمبلیله هم بادی به غبغب انداخت و گفت فلافل دیگه! یه فلافل بهم بده. - ولی عزیزم ما اینجا فلافل نمی فروشیم. - لوس نشو! خودم دیدم چند تا پسر داشتن بیرون بوفه فلافل می خوردن. ما هم تازه دوزاری مون افتاد که آقا چه گندی زده، کشیدیمش کنار و بهش گفتیم اون فلافل نیست مشنگ! اون ناگِت مرغه !
*
ارباب ( شخصیت جدید: مکانیک هشتاد و چهار) با نوچه هاش دم در فنی وایساده بود و داشت پشت سر یکی از دانشجوها غیبت می کرد. یه دفعه بوشوِگ دهنش کف کرد، نعره ای زد و خطاب به ارباب گفت: داشی دمت گرم! این بنده خدایی که داری مسخره اش می کنی ناسلامتی پسر عمه منه! - جدی می گی؟ واقعا پسر عمه توئه؟ - پس چی. مگه شوخی هم داریم؟ همه منتظر بودن تا ارباب در صدد دلجویی از بوشوگ بر بیاد که ایشان در یک نطق کوبنده فرمودند: به درک که پسر عمته! خاک تو سرت کنن با این پسر عمه ات! یکی از یکی دو تر هستین! برو گمشو ریختتو نبینم!
*
یکی دیگه از اشخاصی که امسال خیلی باهاش کار داریم، یکی از عمرانی های هشتاد و پنجه که چون قبلا تو یه دانشگاه دیگه واحدهای پایه رو گذرونده و معادل سازی کرده، الان بعضی از درساش رو با ما گرفته. اسمشو هم می ذاریم جواتی. در بحر کراماتش ذکر این نکته کافیه که ایشون اینقدر دو تشریف داره که وقتی می خواد از در دانشکده بیاد تو کیفشو باز می کنه، کارت دانشجویی شو به نگهبانای دم در نشون می ده و بعد داخل می شه. دیگه خودتون حساب کار دستتون بیاد!
یه بار هم سر کلاس مقاومت مصالح دکتر اشرفی نشسته بودیم، بحث نمودار تنش کرنش فولاد نرمه بود. جواتی که سر همه کلاسا حرف مفت زیاد می زنه، بازم کاسه صبرش لبریز شد و گفت: استاد ببخشید! بعضی ساختمون های چند طبقه هست که اسکلت فلزی دارن؟ - خوب؟ - هیچی دیگه. می گم از اون نوع ساختمون ها هم من دیدم!
شکر خدا این ترم هر چی واحد داریم، رد پای جواتی هم توش هویداس! یکی از استادا آخر کلاس به دانشجوها گفت اسمشون رو بنویسن تو یه کاغذ و تحویل بدن. وقتی لیست رسید دست ما دیدیم جواتی بازم هنر به خرج داده و اسم خودشو اعراب گذاری کرده! حالا خوبه که فامیلیش زیاد هم عجیب غریب نیست وگرنه نمی دونستم به چند زبان می خواست اونو بنویسه. مثلا اگه اسمش ملکی بوده باشه، نوشته بود : جَؤأتي مَلِکي !!!
*
یه روز سردار ( شخصیت جدید: الکترونیک هشتاد و چهار) برای نشون دادن ارادت خالصانه اش به ارباب، جزوه خودشو پاره کرد. بلافاصله دراگو ( شخصیت جدید: الکترونیک هشتاد و چهار) و خود ارباب هم همین کار رو با جزوه خودشون کردن. ام جی ( شخصیت جدید: کامپیوتر هشتاد و چهار) که جزوه همراهش نبود، دستشو تو جیبش کرد و مشت بسته اش رو بیرون آورد و گفت: ارباب شرمنده ام! به جز این چیزی ندارم که در طبق اخلاص بذارم. و گوشی موبایلشو محکم کوبید زمین! زمین خوردن گوشی همان و شونصد تیکه شدنش همان. ارباب هم گیر داد که من باید با پاره آجر بزنم تو فرق سر خودم که در آخرین لحظات ملت با قسم و قرآن منصرفش کردن!
*
طبق معمول مشغول دانشکده گردی بودیم که دیدیم نزدیکای سه راه مکانیک سابق یه دختر دانشجو داره با زبان کردی خیلی غلیظی با یه پسری صحبت می کنه. وقتی دید ما گوشمون رو تیز کردیم کانال رو عوض کرد و شروع کرد با لهجه تهرانی فارسی حرف زدن. ولی یه دفعه از دهنش پرید و وسط حرفاش یه کلمه خیلی خیلی خیلی سنگین کردی رو که ما هنوز موفق به رمز گشاییش نشدیم، با لهجه خفنی که از هر کسی بر نمی آد گفت. پسره که داشت باهاش صحبت می کرد پکی زد زیر خنده. ما هم که از شدت خنده هر چی مویرگ تو سرمون بود پاره شد رفت پی کارش! دختره که اصلا تحمل وضعیت موجود رو نداشت، با یه حرکت سریع پسره رو هل داد و به طرف دستشویی خواهران دوید تا گریه شو ادامه بده!
*
یه روز صبح تو محوطه دانشگاه میگ میگ ( شخصیت جدید: پترو هشتاد و سه) و زُبیر داشتن جروبحث می کردن. جروبحث کم کم تبدیل به درگیری لفظی و تهدید شد و رفته رفته کار به جاهای باریک کشید. چند نفری تماشاچی هم جمع شدن دورشون. زبیر که چشمش به بقیه افتاد شیر شد و دست برد تو جیبش یه چاقوی ناخن گیر در آورد و چاقو کذایی رو که توانایی بریدن یه نخ ناقابل رو هم نداره به طرز مضحکی تو هوا تکون تکون می داد و می گفت اگه بیای جلو با همین چاقو تیکه تیکه ات می کنم. میگ میگ هم نامردی نکرد، کیفشو باز کرد و یه قمه نیم متری از تو سامسونتش بیرون آورد و گذاشت زیر گلوی زبیر نگون بخت! بقیه هم به جای میانجی گری همه سعی در تحریک میگ میگ برای ناکار کردن زبیر داشتن. دست آخر مهندس میگ میگ به پاره کردن کاپشن زبیر رضایت داد و با سرافرازی چاقو رو غلاف کرد و رفت نشست سر کلاسش. یادش به خیر! یه زمانی مهندس شدن تو ایران اینقدرا هم لُوث نشده بود!

هفت فروردین تولدمه !

***
تسلیت تسلیت. امروز صبح، یدالله بهزاد کرمانشاهی ، شاعر پر آوازه و چیره دست شهرمون دارفانی رو وداع گفت. روحش شاد و یادش گرامی.
هان و هان ای باد نوروزی !
در چه می کوبی سرایم را ؟
خواب این ویرانه را،
ــ خوابی همه رویای او رنگین ــ
از چه رو با های هوی خویشتن آشفته می داری ؟
با منت این شوخ طبعی چیست ؟
گفتمت صد بار و دیگر بار می گویم ،
کاندر این بی روزن خاموش ،
هیچ دل را شوق دیدار بهاری نیست !
گفتمت ای باد نوروزی ،
پنجه بیهوده مکش بر در!
سرمده آوای افسون ساز خود را از پس دیوار !
کاندر این بی روزن خاموش ،
روشنی در کار یاران نیست ،
نغمه در نای هزاران نیست ،
هیچ دل را شوق دیدار بهاران نیست !...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦ - مار مو لک
سلام به همه دوستان و دشمنان عزیزی که خواننده این وبلاگ هستن. نمی دونم صحبت کردن درباره سال هشتاد و پنج رو چطوری شروع کنم، درباره خودم بنویسم، دانشگاه رازی ، عمران هشتاد و چهار یا وبلاگم که یازده ماه باهاش زندگی کردم؛ درد دلمو توش گفتم، خاطره هامو باهاتون قسمت کردم، طنز نوشتم و بعضی وقتا که دپرس می شدم خودمو آروم می کردم. از شما خواننده های عزیز هم ممنونم که توی این مدت نوشته هامو می خوندین و تحمل می کردین! تو این مدت دوستای خیلی خوبی از طریق این وبلاگ پیدا کردم. یه سری ماجراهای جالبی هم برام اتفاق افتاد که بعضی هاشو می دونین. در کل وبلاگ نویسی برای من تجربه خوبی بود.
ما ایرانیا یه رسم جالب داریم که موقع رسیدن سال نو، خونه تکونی می کنیم. اصلاحات، کار قشنگیه. به نظر من نباید فقط به تمیز کردن اتاقها محدودش کنیم. گاهی اوقات لازم می شه که بشینیم و با خودمون خلوت کنیم. ببینیم توی این مدت چی کار کردیم. کجا تصمیمای درست گرفتیم، کجا اشتباه کردیم. کی سعی و تلاشمون کافی و مناسب بوده و کی توی کارامون کوتاهی کردیم. چقدر به دوستامون و حتی غریبه ها تو مشکلاتشون کمک کردیم، چند نفر رو از خودمون رنجوندیم. چقدر در جهت هدفی که توی زندگی داریم حرکت کردیم و تا چه حد از عملکرد خودمون راضی هستیم. من که اصلا از کارای خودم دل خوشی ندارم. امیدوارم شما دوستان پیش خودتون رو سفید باشین.
یه تغییراتی هم قراره توی مطالب آینده وبلاگ ایجاد کنم. اسم وبلاگ تغییر نمی کنه، ولی دیگه زیاد کاری به کار عمرانی های هشتاد و چهار ندارم. خیال همه راحت، دیگه از شر شمبلیله و کایکو و زبل خان و گربه نره و بقیه که مجبور بودم اسمشونو نگم راحت شدین! به جای اینا یه سری شخصیت جدید از رشته های دیگه آوردم که خیلی خیلی خیلی باحال تر و بامعرفت تر هستن و به وقت خودش خدمتتون معرفی می شن. نقطه ضعف اصلی شخصیت های جدیدمون اینه که زیاد سوتی نمی دن، یا بهتره بگم اصلا سوتی نمی دن. ولی خوب، به جاش تا دلت بخواد در مسخره کردن سایرین و ایجاد موقعیت طنز ماهر هستن. اصلا خدا اینا رو برای من ساخته! البته اینم بگم که شخصیت های قبلی رو به طور کامل کنار نمی ذارم. آخه من چطور طاقت می آرم دیگه از شمبلیله حرفی نزنم، همین الانش هم هفت هشت تا سوتی سرحال ازش تو آستین دارم که هنوز براتون نگفتم! الان وسوسه شدم که یکیشو بگم. ولی دم عیده، برا روحیه اش خوب نیست. باشه برا بعد.
حالا که چونه ام گرم شده دیگه دلم نمی آد خداحافظی کنم. فکر کنم بهتره درباره عید بگم. راستی شماها برنامه عیدتون چیه؟ خوشحال می شم بگین چه کارایی قراره تو عید انجام بدین. من خودم که امسال مسافرت نمی رم. چند تا کتاب توپ گرفتم که بخونم. از ده روز پیش هم دارم به خودم فشار می آرم که درسهامو تو عید بخونم. آخه این ترم حسابش از ترمای دیگه جداس. بعد از اون تصادف خفنه که کردار خودم و ماشین بابام رو در آورد، دیگه موفق به لمس کردن سویچ ماشینمون نشدم! حالا مامانم قول داده اگه معدلم بالا باشه برام ماشین بخره. معامله خوبی به نظر می رسه. به قول یه نفر وقتشه که خودمو جدا کنم از تن لشم. من بی شرفم اگه معدل الف نشم! یادمه وقتی مدرسه می رفتم هر سال بابام می گفت اگه معدلت زیاد بشه برات فلان چیزو می خرم. آخر سال هم همیشه معدلم به حد نصاب می رسید ولی گولم می زدن و برام نمی خریدن! خیلی بچه خوبی بودم اون وقتا. یادش به خیر. زحمتو کم کنیم دیگه. شاد باشید و از زندگی لذت ببرید. بای بای تا سال بعد 

پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥ - مار مو لک

سلام. اون پست مخ زنی رو که یادتونه ؟ در رابطه با اون پست یه ایمیل به دستم رسیده ( دست مجاز از میل باکسه ) از طرف دوتا از بروبکس کلاس که چند تا سئوال درباره اون روشها مطرح کردن. منم یه سری جواب دندان شکن توپ برای سئوالا آماده کردم که پایین گذاشتم. فرستنده ی ایمیل قبلا یه لقب دیگه داشته توی وبلاگ ما، ولی چون یه خدمت خیلی مهمی بهم کرده ، لقب جدیدشو گذاشتم عقاب فنی. البته خودش اصرار داشت که بهش بگم عقاب، ولی من زیر بار نمی رفتم و هی می گفتم تو حداکثر کرکس هستی. خلاصه از اون اصرار بود و از من انکار که بالاخره همون خدمت قشنگه رو انجام داد و منو مجبور کرد که توی این پست به عنوان عقاب بپذیرمش. عقاب جون دستت درد نکنه، هم بابت اون کاری که کردی و اصلا ازت انتظار نمی رفت که بتونی انجامش بدی ( انگار علی دایی به رونالدینیو لایی بزنه ) هم بابت این سئوالا که آخرت کرکر خنده اس. یه تشکر ویژه هم باید از شنبلیله عزیزم بکنم که رهبر معنوی سوتی بازهای عالمه و یه سئوال خفن هم مطرح کرده. حالا بریم سراغ ای میل عقاب !
آقا فربد یا بهتر بگم مهندس ... !!!
روشاتون بد نیست ولی خیلی خوب و کاری نیست چون من افرادی رو سراغ دارم که همه ی روشهای فوق رو امتحان کردن ولی نتیجه حاصل نشد.
حال چند سئوال دارم که از شما استدعا دارم جوابی برای آنان دهید تا شبهات بر طرف شود.
1. اگه دختره در قبال دوستی با شما درخواست یه کادوی سنگین کرد، تکلیف چیه ؟
2. اگه دختره یه خواهر دوقلو داشت که هر دو از نظر زیبایی مثل هم بودن، چه باید کرد ؟
3. اگه دختره اهل جزوه نویسی نبود چی ؟
4. اگه شما به علت افتادن درسها نتوانستی خودتو با کلاسای دختره هماهنگ کنی چه؟
5. به نظر شما اگه با دختره رفتی بیرون، کافی شاپ بهتره یا کله پزی ؟
6. اگه دختره شما رو در حال سوتی دادن دید، چه باید کرد ؟ ( این سئوال یکی از دوستانه که در جمعی گفت ... * )
به امید پاسخگویی شما به این سئوالات.
* : منظور از دوستی که در جمعی یه چیز بدی گفته که سانسور شده، همون شمبلیله عتیقه اس !
اینم جوابای خودم به عقاب و شمبلیله :
1. چشمای باباقوریت کور بشه، براش بخر. پس می خوای دختر مردم که بابا مامانش با هزار رنج و مرارت و سختی و شب نخوابی و مراقبت و کلاس کنکوری گذاشتن و مربا بده بابا گفتن و ... بزرگش کردن، به چه امیدی بیاد با تو رفیق بشه ؟ نیشتو ببند جدی گفتم! آخه ظالم! اون بیچاره هم اگه چیزی نگه تو وظیفه داری که براش هدیه بخری. مخصوصا بعد از این انتخابش که به احتمال فراوان باعث طرد شدنش از طرف فامیل بشه و روح اونو بسیار آسیب پذیر بکنه. اصلا اگه من به جای رئیس جمهور فرانسه بودم، نشان لژیون دو نور رو به خاطر بزرگترین تصمیم اشتباه سراسر عمرش می دادم به دختره ( استاد شماره دو همون بود که اینو گفت!!! )
2. جواب این سئوال رو باید یکی بده که تجربشو داره !!! آخه درست متوجه نشدم ... وایسا بینم، نکنه منظورت اینه که اگه دوتا خواهر دوقلوی زیبا (!!!) از قیافه کریه المنظر تو خوششون بیاد باید چی کار کنی؟ خدمتت عرض کنم که شما با خیال راحت بگیر بخواب. چون همچین موردی تا قیام قیامت برات پیش نمی آد. باید می پرسیدی اگه دوتا دختر لنگ و لوچ و کور و کچل ازت خوششون بیاد باید چی کار کنی. شایدم منظورت اینه که اگه طرف خواهر داشت باید چی کار کنی باهاش. جواب اینه که باید سعی کنی خواهره رو معدوم کنی! چون با توجه به اینکه تو هیچ خانواده ای حماقت ارثی نیست، وقتی خواهر اولی خبط کرد و عاشق تو شد دلیل نمی شه که دومی هم از تو خوشش بیاد. اتفاقا برعکس. اون می خواد سر به تنت نباشه و هر چه سریعتر در صدد منصرف کردن خواهرش بر میاد. به خاطر اینه که می گم ناکارش کن.
3. چون شما خانواده فرهنگی هستین، دختری که جزوه ننویسه رو بابا جونت نمی ذاره بگیری! پس بی خیال این مورد شو و به خودت وعده وعید الکی نده. اگه بخوام کلی به این سئوال جواب بدم هم باید بگم که بستگی داره اهل چی باشه پس. تو هر کلاسی که دخترا جزوه ننوشتن، یا مهمون هستن و برا دوست پسر یابی اومدن یا اینکه لات و لوت هستن ( الان دوباره سایه و باران و النا فحش میدن بهم !!! ). یه احتمال دیگه هم هست، شاید بخوان از یه پسری جزوه بگیرن! در همه موارد فوق، کاری از دست شما برای تحکیم روابط با دختر جزوه ننویس بر نمی آد و باید خودتو به دست تقدیر بسپاری.
4. اولا "اگه شما" و زهر هلاهل ! اگه خودت ! دوما کلاس نداشتن با دختر مورد نظر دوتا بدی داره. اولیش اینه که سر کلاس هر چی هم که ابتکار به خرج بدی و خوشمزه بازی در بیاری بی تاثیر می شه ( همونطور که خودتم می دونی از این لحاظ وضعیت تو بهتر هم می شه. چون دیگه طرف صدای نحستو نمی شنوه و کمتر ازت منزجر می شه). دومیش هم اینه که اگه از دختره عقب بیفتی، دیگه تحویلت نمی گیره و به چشم آش خور و بلکه لاشخور بهت نگاه می کنه. پس دو راه داری : اول اینکه انقدر درس بخونی که معدلت بیاد بالا و بتونی مخ استاد راهنما رو مجاب کنی که واحد بدون پیش نیاز بگیری و خودتو بهش برسونی. سخته ؟ پس دومی رو گوش کن. یه بلایی سر طرف بیار که اونم جا بمونه و دوباره باهات همکلاس بشه. حالا این که بلای مذکور چی باشه خودش جای بحث داره که در این مقال نمی گنجد و اصلا چون منم می دونم که هیچ راهی به اون مغز فندقیت نمی رسه، عمدا نمی گم که کماکان از دختره عقب بمونی تا بمیری. به سلامتی مرگت پیک رو برو بالا !
5. به تو چه که کدوم بهتره؟ تو که فقط یه انتخاب بیشتر پیش رو نداری و اونم کله پزیه. چون کافی شاپ تو رو با این قیافه راه نمی دن. تازه اون دختری هم که بخواد با تو پاشه بره کافی شاپ ناگفته پیداست که چه عجوزه ایه. خدا به دور ! یه لحظه قیافه طرف رو تو ذهنم تجسم کردم. امشب تا صبح تریپ بی خوابیه !
6. سلام عزیز دلم، شمبلیله جان! تو ول کن این وبلاگ نیستی؟ یه پست هم اگه نخوام سوتی های تو رو بنویسم، خودت باید آتو بدی دستم؟ تا اونجایی که من می شناسمت شما حتی موقع خواب هم در حال سوتی دادن هستی. پس درک می کنم که این سئوال دغدغه اساسی اون ذهن زیبات شده باشه. اولین اصل در حفظ آبرو روبروی دختر مورد نظر اینه که سعی کنی سوتی ندی یا این که کمتر سوتی بدی. اما از اونجایی که جنابعالی بعد پشت سر گذاشتن سه روز اول زندگی، کنترل گاف دادنات از دستت خارج شده اولین اصل رو نمی تونی رعایت کنی. اصل دوم اینه که بتونی سوتی هات رو یه جوری ماستمالی کنی. در این مورد هم لازمه کار اینه که سوتی شما اصولا قابل ماستمالی شدن باشه که بازم در مورد شما صدق نمی کنه. یادته زنگ زدی به برادر دختره که خواهرت چی کار داشته با شماره من تماس گرفته ؟ اصل سوم اینه که تو هم از دختره سوتی بگیری تا دیگه نتونه مسخره ات کنه. این مورد رو کلا بی خیال شو و بی خود انرژی حرووم نکن. اصل چهارم، پر رو بازی. ضرب المثل دیوار حاشا بلنده رو آویزه گوشت کن و حتی وقتی از اون گاف های المپیکی مخصوصت دادی، اصلا روحیه خودتو نباز. این مورد رو که می دونم خوب بلدی انجام بدی. مثل اون روزی که پشت سر یه عده دختر نشسته بودی و شلوارتو در آوردی. یا اون روزی که سر کلاس دکتر اشرفی موبایلت هفت بار و هر بار به مدت چهل ثانیه زنگ خورد ولی جنابعالی خم به ابرو نیاوردی. یا اون روز که بازم پشت سر چند تا دختر نشسته بودی، برگشتی چند تا فحش رکیک به کایکو دادی، وقتی هم که با اعتراض ما مواجه شدی که چرا آبروریزی می کنی فرمودی : دهنم رو به شما بود، دخترا نشنیدن !!! تا بیشتر آبروتو نبردم تموم کنم بحثو.
امیدوارم متنبه شده باشین. بای بای !

اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست
بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر زندگی نیست
*
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود
چو بی دلخواه خویشم آفریدند
مرا کی چاره ای جز زیستن بود
*
من اینجا میهمانی ناشناسم
که با نام آشنایانم سخن نیست
به هر کس روی کردم دیدم آوخ !
مرا از او خبر، او را ز من نیست
*
حدیثم را کسی نشنید، نشنید
درونم را کسی نشناخت، نشناخت
بر این چنگی که نام زندگی داشت
سرودم را کسی ننواخت، ننواخت
*
برونم کی خبر داد از درونم
که آن خاموش و این آتشفشان بود
نقابی داشتم بر چهره آرام
که در پشتش چه طوفانها نهان بود
*
همه گفتند عیب از دیده توست
جهان را بد چه می بینی که زیباست
ندانم راست است این گفته یا نه
ولی دانم که عیب از هستی ماست
*
چه سود از تابش این ماه و خورشید
که چشمان مرا تابندگی نیست
جهان را گر نشاط زندگی هست
مرا دیگر نشان زندگی نیست
